آرتین والینا
هدیه های آسمانی من

همینجور که چادر به سر کنار من ایستاده بود 

احساس کردم کوچولو شدم و کنار مادرم ایستادم

چه احساس خوبی بود احساس بزرگی 

یه مرتبه دلم پر کشید برای اون روزا برای لحظه افطار کنار ما درم وبی اختیار اشک از چشام سرازیر می شد وتنها دلتنگی اون روزا برام مونده بود

الینارو گرفتم تو بغل بوش می کردم و می بوسیدمش وقتی بغلش می کنم احساس می کنم مامانم رو بغل کردم یه حسی داره.....

 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 8 تير 1395 ] [ 22:45 ] [ سعیده ]

امروز توی تالار شهرداری هم از رادیو اومده بودن و برنامه رادیو رو بصورت زنده پخش می کردن و هم چتر آسمان رو پهن کرده بودن، آرتین و الینا مهمانان افتخاری چتر آسمان بودن ،آرتین که خیلی خوشش اومده بود و حسابی براش سوال پیش اومده ولی می ترسه فضا نورد بشه چون ممکنه از آسمون بیفته...

الینا خانم هم می ترسید که ماه روش بیفته سرش رو قایم می کرد 

وقت خواب آرتین می گفت شاید ستاره شناس بشم ولی فضا نورد نمی شم

وحسابی از صور فلکی خوشش اومده بود و این همه ستاره رو تا حالا یه جا ندیده بود ...

اون متوجه شد که خورشید هم یه نوع ستاره است و ستاره ها متولد می شن و می میرن و خیلی چیزا که برام رضایت بخش بود.

بعد از اون هم رفتیم واز نزدیک با کار رادیو آشنا شدیم .اولش براش جالب نبود ولی وقتی نمایش رادیویی شروع شد تصمیم گرفت تا آخر ببینه 

دیشب هم برای دیدن نمایش سگ ولگرد صورتی همراه با بابایی رفتیم تالار هنر 

به نظر من زیاد جالب نبود نمی دونم چی داره به سر تئاترو سینمای ما میاد ،همش حرفای بد و رکیک آرایش های غلیظ فقط......

هفته پیش هم  برای دیدن فیلم وروجک ها به سینما رفته بودیم( البته آرتین وسطای فیلم تب کرد،شروع آبله مرغون ،ولی حاضر نبود خونه بریم) و   بچه ها میخ کوب پرده سفید سینما شده بودن  مو ضوی خوبی انتخاب کرده بودن ،اینکه باید قدر پدر مادرامون رو بدونیم اینقدر برامون زحمت می کشن و ما متوجه نمی شیم ولی خیلی بهتر می شد نمایش بدن یاد فیلم های زمان خودمون افتاده بودم گلنار،دزد عروسک ها ،خیلی با مسما تر و بهتر از اینها بودن مفاهیم رو بهتر منتقل می کردن .نمی دونم شاید هم من اشتباه می کنم!

مامان نوشت:دوست دارم بچه های با فرهنگی بار بیایدوقدر هنر رو بدونید

                                                                                                   هنر مند باشید ،توی همه مراحل زندگی تون



[موضوع : ]
[ شنبه 17 بهمن 1394 ] [ 1:48 ] [ سعیده ]

هفته پیش سه شنبه بود که وقت رفتن به پیش دبستانی خیلی سر حال نبودی ،وقتی بر گشتی حسابی داغ بودی و به مدت ۲ روز تب کردی از اون تب های همیشگی که به سختی پایین میاد.مریض نمیشی زیاد ولی خیلی بد تب هستی ، یه شب پات شروع کرد به خاریدن وتا صبح خواب نرفتیم  خیلی سختی کشیدی ولی نق نمی زدی وتاصبح یا پاهاتو می شستم یا کرم می زدم وکلا از خواب انصراف زده بودی و پای تلوزیون می نشستی تا خوابت ببره، یه مرتبه دیدم کلی دونه تو کف پات زده و متوجه شدم که آبله مرغون گرفتی ،صبح بابایی بردت دکتر کرم کالامین و شربت هیدروکسیزین برات گرفت شب بعد هم همین طور بودولی شربت که می خوردی سه چهار ساعت بعد جواب می داد. وروز بعد الینا خانم مریض شدن این دفعه آمادگیش رو داشتم سر ساعت تب بر می دادمت وهمین که پات شروع به خارش کرد کرم زدم و مرتب هردو تاتون رو حمام می بردم.حمام رفتن خیلی براتون خوب بود چون حرارت بدنتون رو می گرفت و کمتر احساس خارش می کردید.الینا خانم ،تبت خیلی سبک تربود ولی دونه های کف دستت تاول شده بود،چشمت رو باز نمی کردی فقط می گفتی می شوژه کیم بژن وتا صبح کار ما همین بود تا خانمی بخوابن

تو اون نیمه های شب از ته دلم برای خوشبختی تون دعا می کردم واز خدا می خواستم که بچه های سالم و صالحی بتونم بار بیارم ،نور چشمم باشید و منم الگوی خوبی براتون باشم.

                                                                                                                              آمین یا رب العالمین



[موضوع : ]
[ شنبه 17 بهمن 1394 ] [ 1:05 ] [ سعیده ]

سلام مامان جان اولین روز مدرسه ت رو نوشته بودم ولی این اینترنت لعنتی قطع شد و سیو نشد.

چند روز قبل از مهر مدرسه تون شروع شد البته پیش دبستانی 

برای ثبت نامت خیلی پرس و جو کردم تا اینکه مهدالرضا رو بهم معرفی کردن بعد از اینکه تست دادی وقبول شدی لباسای فرمت رو گرفتیم بااون لباسا عکس گرفتی ،کیف برات خریدیم ،کیف زرافه ای ،اخه ارادت خاصی به آقای زرافه داری .

ومدرسه رو بدون هیچ نگرانی و استرسی شروع کردی.خودم می ترسیدم ولت کنم بیام خونه ولی تو هی بهم می گفتی مامان برو دیگه،چرا نمی ری.......پسر گل عاشق این استقلالتم.عکست رو هم گرفتم البته باید سر فرست حجمش رو کم کنم و مجددا بزارم.

عاشقتم 



[موضوع : ]
[ شنبه 17 بهمن 1394 ] [ 0:44 ] [ سعیده ]

در مورد آرتین این روزها باید یادم باشه که: 

– چهار الی هفت سالگی : علاقه شدیدی به ادبیات کودکانه و بازی ها دارد . نیازمند به توجه زیاد و ارتباط کلامی بالاست . تفکری خود محور دارد که با خودخواهی کاملاً متفاوت است (توجه شود !) همه را با خود همراه می سازد و نیاز به تایید دارد ، لذا باید با او همراه بود . نیاز شدیدی به رابطه با هم سن و سالان دارد . قدرت تصویر سازی ذهنی بسیار بالایی دارد ، لذا به داستان علاقه مند است .بر روی موضوعات سخت متمرکز می شود پس مهم است روی بدیها تمرکز کند یا خوبیها . قوانین و قواعد ساده را می فهمد ولی قوانین پیچیده را خیر . بعضی قوانین را به طور ثابت در ذهنش نگاه می دارد ، لذا نباید اشتباهت را برایش توجیه کرد .



[موضوع : ]
[ دوشنبه 19 مرداد 1394 ] [ 13:16 ] [ سعیده ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 24 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ جایی که مامانی می خوادخاطرات با شمابودن رو ثبت کنه.واز تجربه هایی که بدست آورده براتون بگه .چون می خواد بچه هایی قوی دوست داشتنی وموفق بار بیاره که به معنای واقعیی بوی انسانیت بدهند.خدایا: به چز خودت به دیگری واگذارش نکن! تویی پروردگار او، پس قرار ده بی نیازی در نفسش، یقین در دلش، اخلاص در کردارش، روشنی در دیده اش، بصیرت در قلبش و روزی پربرکت در زندگیش. آمین
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 28
بازدید دیروز : 55
بازدید هفته گذشته : 160
کل بازدید : 90601
امکانات وب


دریافت همین آهنگ