ارتینارتین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 18 روز سن داره
آرادآراد، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 13 روز سن داره

آرتین والینا

عروسی ومسافرت

  اینم عکسات توی سفرمون به تهران که برای عروسی خواهر زن عمو لیلا رفته بودیم .نمی دونم چرا از عروس می ترسیدی.فرداشبش هم رفتیم پارک ارم وکلی شیطونی کردی وطبق معمول با گریه اومدی خونه.الینا خانم هم کلی برا خودش دختر گلیه از بس دخترم مضلومه . تازگیام داره تلاش می کنه غلط بزنه . ...
10 تير 1392

جشنواره نی نی وبلاگ

********بشتابید بشتابید******** لطفا به این گل پسر رای بدهید پسری حاضر به ائتلاف با نی نی های ناز شما می باشد لطفا منصفانه رای بدهید کد293را به شماره 20008080200اس ام اس کنید خودتون هم شانس برنده شدن 50 درصدی دارید هر شماره فقط حق یکبار رای دادن روداره ...
10 تير 1392

دختر60سانتی پسر 90 سانتی

گل دخملم رو امروز برای چکاب قدووزنش بردم که اونم مثل داداشی همواره روی خط رشد پیش می ره قد60 سانت ووزن5/800گرم .داداشی هم 92سانت ووزن12/800البته داداشی قبل از این که تو بیای 13/500 بود که یه خورده وزن کم کرده. انشاالله همیشه واز همه لحاظ خوب ونرمال باشید.
8 تير 1392

این کوچولوی مهربون

پسر گل مامان کم کم داره بزرگ میشه  بزرگ از این بابات که تا من اجازه ندم با کسی غیر از بابایی بیرون نمیره. بزرگ از این بابت که وقتی کار بدی می کنه می گه حواسم نبودیا  اشتباه کردم اگه قابل جبران هم باشه می گه: دوباره میخریم خیلی هوای الینا رو داره همش می خواد هر جا ما می ریم باهامون بیاد. این کوچولوی مهربون.
26 خرداد 1392

عکس های تابستون

آرتین موتور سوار در سفر شمال (چالوس) کمپرسی آرتین بار زده اینم ژست آرتین بابایی در حال هنرنمایی آرتین پس از هنرنمایی پسر چادربه سر همه ماشین ها رو باید سوار بشی دوست داری مثل دخترا تل بزنی با یاسمین در (به قول خودت)پارکینگ آرتین در کافی شاپ نیلوفر آبی  ساری نمک آّبرود وویارهای بد مامانی ...
19 خرداد 1392

یه تصمیم خوب

من و بابایی یه جدول تهیه کردیم تا صبرخودمون رو در برابر تو محک بزنیم واینجوری با هم رقابت کنیم تا صبرمون زیاد بشه تصمیم هم گرفتیم در برابر بلاهایی که به سر آجی میاری کمتر عکس العمل نشون بدیم تا حساسیتت کمتر بشه. گلی دیشب تا ساعت 3مامانی رو بیدار نگه داشتید البته الینا هم خواب نمی رفت وصبح ساعت 7 بیدار بودی و چون خوابت نمی برد شروع کردی به بهونه گیری که کلیدم کو کیف بابایی رو می خوام شی شیر می خوام بعد شیر رو جرعه جرعه می خوردی می دادی دست من بزارم بالای تخت و دوباره می گرفتی این کار ونزدیک به 7-8 بار تکرار کردی دیدم داری دنبال بهونه می گردی گفتم بریم کارتون ببینیم خوشحال شدی و تا ساعت 12:30 انواع و...
18 ارديبهشت 1392

این روزها....آرتین....

سلام میوه دلم عزیز مامان  چند مدته که رابطه ات با مامانی خوب شده ولی بهونه گیریات یه وقتایی من وبابایی رو کلافه می کنه... مثلا گیر میدی به سامسونت بابایی که باید با خودت به سوپری یا پارک ببری یا دسته بازی یا اپیلیدی مامانی و تا دو سه روز باید هرجا میری اون رو با خودت ببری شب داشتیم می رفتیم مهمونی می گفتی: من بابام. باید با کفش بابا بیام. یااینکه ساعت بابارو بپوشم خلاصه گیرای عجیبی داری یه وقتایی هم که کلافه می شیم مجبوریم تنبیه ات کنیم که بعد از اون بلانسبت مثل سگ پشیمون می شیم و من و بابایی به جون هم می افتیم که چرا تو تنبیه شدی ومن کلی برات توضیهمی دم که چه اتفاقی افتاده وعلت چی بوده و متق...
10 ارديبهشت 1392