ارتینارتین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 18 روز سن داره
آرادآراد، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 13 روز سن داره

آرتین والینا

یک روز نسبتا خوب

دوروز طول کشید تا تونستم شما رو آماده کنم که با هم بریم بیرون آخه یه روز با کلی مشقت لباساتون رو پوشیدم که بریم هر دو تا تون خواب رفتید روز بعد با هر زحمتی بود از خونه زدیم بیرون اولرفتیم   پیاده روی دور ورزشگاه توی راه  چیزایی که می دیدیم برات توضیح می دادم و تعریف می کردم که مفهومشون چیه مثل: آفتاب، خورشید ،ورزشگاه، ورزشکار، فوتبال،ماشینهایی که می دیدی و اسمشون رو می پرسیدی اخه تو هم مثل بچه های هم سن وسالت عاشق ماشین هستی از هر نوعیش از جمله کامیون کمپرسی و به قول خودت کف ،لودر ،بیل و...البته توی مسیر یه خورده ترسیدیم .از بس تو مملکت ما امنیت هست آدم جرات نمی کنه با دو تا بچه ساعت 4 بعد ازظهر یه...
12 آبان 1392

سخنان قصار گل پسر

پسری می ره کنار پنجره وبه بیرون خیره می شه و میگه: مامانی ببین آفتاب مشکی شده بریم بیرون. چون تا پاییز نیومده بود بهش می گفتیم آفتاب که رفت می ریم پارک. نمی دونه که حالا پاییزه، آفتاب مشکی یا هررنگ دیگه ای بشه نمی شه بیرون رفت   الینا پاشو می زنه بهش اوشون دارن کارتون محبوبشون MR BINرو می بینن پاشو هل می ده کنار،می گم مامانی می خواد باهات بازی کنه .می گه من اشباژیام؟ یعنی اینکه مگه من اسباب بازیم؟ منو ناراحت کرده بود وحرف بد می زد البته به تقلید از خودمون،که صد البته باید اول ایراد خودمون رو برطرف کنیم،منم باهاش قهر کرده بودم وبا الینا خانم اومده بودم تو اتاق خواب بهش شیر می دادم به باباش گ...
12 آبان 1392

عصر پاییزی با شما نوش جانمان

پاییز که می شود دوست داریم بنویسم عاشق می شویم عاشق با شما بودن عاشق همه لحظه های با هم بودن عاشق عصر ها، باچایی داغ، کنار هم نشستن گرم وصمیمی که تا می آییم تصمیم بگیریم کجا برویم شب شده واصلا متوجه نشده ایم آنقدر غرق بازی و شیرین زبانی شما شده ایم، آنقدر تو و بابایی همدست شده اید ومن والینا خانم را اذیت کرده ایدوسر به سرمان گذاشته اید که:پسرا شیرن مثل شمشیرن دخترا موشن مثل خرگوشن و ما هم در جوابتان گفته ایم: دخترا نازن مثل الماسن وشما مثل آقا شیره غرش می کنیدوما را می خورید بعضی وقتها الینا خانم رو بد جوری می خورید.البته حق دارید بعضی وقتها بدجور نمک می ریزد و دلبری می کند. البته تودلبری های خود...
17 مهر 1392

شیرین کاریها

بهش می گم بیا گیلاس بخور می گه دست شما درد نکنه مرسی اینجا هم تخم مرغ هایی که گذاشته بودم برای کوکو شکسته البته خودش بشقاب آورده بعد که من اومدم گفت مامانی اینجا پا نذار تخم مرغ ریخته داره روزه حسین حسین می خونه منو بابایی گریه کنیم سینه بزنیم   ...
1 مرداد 1392

خوابیدن از جنس الینا

الینای مامان، وقتی می خوابی انگار همه فرشته های ناز خدا خوابیدن.دختری ،خیلی آروم وبا ملاحظه هستی.این پاهات و مامانی می خواد بخوره ،این دستای کوچولوت رو روزی هزار بار به شکرانه نعمتی که خدا بهم داده می بوسم،شاید بتونم شکر یک هزارم لطفی که خدا بهم داشته رو بجا بیارم،وداعم برات دعا می کنم که از بنده های خاص خدا بشی و عاقبت بخیر انشاالله ...
25 تير 1392

ولی

گل پسر مامان بعضی از کلمه ها رو خیلی با حال تلفظ می کنه یکی از اون کلمه ها ولی ولی هست ولی نیست . ولی رو دوست داری استفاده کنی و کاری هم نداری کجا باشه .
20 تير 1392
1